أبو ريحان البيروني ( مترجم : باقر مظفرزاده )
530
الصيدنة في الطب ( داروشناسى در پزشكى ) ( فارسى )
عسلى 10 نيز گويند . دهن عسلى را پولس صفت كرده است . حسن گفته است كه در زمين سوريا درختى است كه از او روغنى بيرون آيد كه به صورت به عسل مشابهت دارد بلكه از عسل جرم او سختتر باشد ؛ او مسهل است و اعضا را مانده كند و اندام را سست گرداند . ( 1 ) . قس . ابن سينا ، 190 . دربارهء راه تهيهء انواع روغن نك . ابن سينا ، V ، 151 - 162 . ( 2 ) . مرّسيال ، نك . شمارهء 982 . ( 3 ) . داء الثعلب با يونانى مطابقت دارد ( حنين ، 183 ) يعنى الوپسى - عارضه ريزش مو . نك . ابن سينا ، IV ، 516 . ( 4 ) . زفتتر ، نك . شمارهء 500 . ( 5 ) . روغن شيره ، نك . شمارهء 630 . ( 6 ) . سپس تكرار : « روغن گل سرد و خشك است در درجه اول » . ( 7 ) . زنبق . نك . شمارهء 171 ، يادداشت 34 . ( 8 ) . رازقى ، ممكن است به معناى « ياسمين » ( Jasminum officinale L . ) و همچنين سوسن سفيد ( Lilium canditum L . ) و روغن آنها باشد ؛ قس . ميمون ، 356 ؛ عيسى ، 2 109 ؛ I , DOZY ، 524 . ( 9 ) . نسخهء فارسى : دارانجرد يعنى « انكزد » ، بايد خواند دارابجرد يعنى « دارابگرد » . قس . I , Vullers ، 783 ؛ II ، 965 . ( 10 ) . روغن عسلى ، نك . شمارهء 1109 . 450 . ديودار 1 ابن ماسويه گويد : ديودار از جنس درخت ابهل است يعنى درخت سرو . صفت ابهل و خاصيت او در حرف « الف » گفتهايم . بعضى گفتهاند « ديودار » صنوبر هندى 2 را گويند و او به چوب « زرنباد » مشابهت دارد و در طعم او اندكى تيزى باشد . محمد زكريا گويد : در بعضى مواضع « شير دبيدار » 3 باشد كه او را به اطراف نقل كنند و طعم او تلخ باشد . گمان من آن است كه او شير درخت ديودار است . ( 1 ) . Cedrus Deodara Loud . ( ميمون ، 22 ؛ عيسى ، 13 43 ؛ Dutt ، 248 ) يا Cedrus Libani Loud . ( ابن سينا ، 182 ) . نام فارسى ديودار « درخت ديو » از devad ru سانسكريت مىآيد ( Dutt ، 248 ؛ I , Vullers ، 960 ) . ( 2 ) . صنوبر هندى ، نك . شمارهء 648 . ( 3 ) . نسخهء فارسى : سير دبيدار ، بايد خواند شير دبيدار - « شيره دبيدار » . دبيدار - نام ديگر فارسى ديودار